زندگی من و بابازندگی من و بابا، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 29 روز سن داره
محمد منمحمد من، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 11 روز سن داره

نگفته هایی در من، برای تو

نامه دوم

سلام خوبی عزیزم  دلم طاقت نیاورد باهات حرف نزنم  احساس میکنم امشب تازه پیدات کردم  شاید هم به دنیات اوردم امروز رفته بودیم خونه خاله رمله  جات خیلی خالی بود   همه یه نی نی داشتن و من بی تو رفته بودم خاله راحله ازم پرسید چرا من نی نی ندارم  منم خندیدم  نمیتونستم بگم که درد من و تو  یکیه گلم تو غصه نخوری یه وقتا یه وقت دلت واسه مامانت تنگ نشه هااااااااا مثل اینکه جات خیلی خوبه تو خوب باش   منم خوبم امروز بابا کلافه بود  الهی من قربونش برم که اینقدر صبر داره یادت نره ها اول بابات رو دوست دارم بعد تو رو حالا یه بوس خوشکل بده مامان و برو بخواب  (البته اگه این مام...
18 شهريور 1391

نامه اول

سلام عزیزم شاید اولین باره که باهات حرف میزنم  شاید اینجوری حضورت رو حس کنم حضوری که چهار ساله غایبه عزیز دل مامان وقتی اینجوری صدات میکنم گریم میگیره  کلمه مامان برام غریبه  احساس میکنم هیچوقت کسی مامان صدام نخواهد کرد عزیزکم دلم خیلی گرفته کلمات دارن بهم فشار میارن  یه دنیا حرف نگفته است که با تو باید زد یه دنیا خوشی و ناخوشی این اولین نامه منه   زیاد خسته ات نمیکنم شب خوش
18 شهريور 1391